
در یک کوچه ی آشنا من تنها...
کوچه ای که بوی عطر یاس هایش نوازشگر تمامه احساسات شکسته ام میشود...
و من مست از محبتی که به روح خسته ام شده است...
شادمانه مانند کودکان به تکاپو می افتم...
ناگهان صفحه ی لی لی را روی زمین میبینم...
و بی درنگ وارد بازی میشوم...بازی ای که مرا در خود خواهد بلعید...
من اما چه تلخ خنده های مستانه ی کودکی ام جایشان را به اشک در سکوت و تنهایی میدهند...
چشمان اشکی ام را به سختی برای دیدن کسی میچرخانم....
اما...کسی نیست...هیچکس!
پرده ای از سیاهی آسمان آبی را میپوشاند و هر دم در انتظار باریدن....
اما نمیبارد...انگار میخواهد دلگرفت هایش را با سیاهی تنها سر من فریاد کند...!
گویا بیکس تر از من پیدا نکرده...
آری این همان جا بود که روزی بازندگی را به من هدیه کرد...
حال من در اینجا به دنبال چه میگردم...؟!!!
نکند خاطرات به جا مانده ام پاهایم را به این سو کشانده است...!؟